من یک درخت کوهی ام

همانم که عمری از باد و باران و بوران سیلی طبیعت خوردم ، شن های صحرا صورتم را خراشیدند و خورشید هم بی رحمانه برگ هایم را سوزاند ؛ نه لطافتی برایم مانده است نه زیبایی،من یک درخت پرزخم بی مرهم ام ...

من همانم که بی آب و غذا صخره ها را شکافتم و از دل سنگ ها سر برون آوردم ، من بید نیستم که به ساز هر نسیمی برقصم ، ریشه ام در دل کوه است و تند باد که هیچ ، سخت ترین طوفان ها هم نمی تواند تکانم دهد ، من همانم که شکستن شاخه هایش دل شیر می خواهد

آی مردم من اینجا هستم ، روی قله ، زیر آفتاب ، اما ، یک تنه روی پای خویش...

خانه ام کوهستان است نه گلستان ، محصولم کمان آرش است نه درب و دیوار ، آزاده منم نه سرو و چنار ، آزاده منم که چنگال تیز صحرا و نگاه سوزان خورشید را ترجیح دادم به دست نوازش و نگاه مردمی پست و پشت پا زدم به کاشانه و شهر ، و سر به شانه خاک صحرا گذاشتم ...

آری من یک درخت کوهی ام...


گران نویس
فروردین 95