یادش بخیر

چه روزهایی داشتیم

یادت می آید اواسط ابان را؟

فقط من و تو بودیم و یک جاده پر از برگ های خشک خزانی

شانه به شانه ی هم، همراه با نسیم سردی که از کنارمان عبور می کرد اهسته قدم می زدیم

انگشتانم لابلای انگشتان سرد و نحیفت پیچیده بود

گونه هایت از سرما گل انداخته بود

دستانم را «ها» می کردم و روی گونه هایت می گذاشتم و این انرژی از دست رفته را با زل زدن در چشمانت باز می یافتم

انبوه شاخه های بی بار بود و یک جاده ی بی انتها و من و تو

شانه من تکیه گاه سرتو

سر تو تکیه گاه سر من

و دستی که روی شانه ات تو را به من می فشرد

و نفس هایم لای تار و پود شالی که برایم بافته بودی

لابلای صدای نسیم سوزناک پاییزی هم صدای ضربان قلبت گم نشد

هنوز می توانم حسش کنم

هر روز روی تنه بریده ی سرو کنار همان جاده می نشینم و خاطراتت را با سیگار آتش می زنم

و تو را در میان دود سفید سیگار و بخار نفس های سردم می بینم که از من دورتر می شوی

آری...

بی تو هر روز پاییز است...


خزان95