پیمودن مسیری پر از سنگ های تیز و ریز و درشت ، آن هم بدون کفش بس دشوار است...

و دشوارتر می شود وقتی که هیچ کس به بدرقه ات نیاید

و باز دشوارتر می شود آن هنگام که بدانی هیچ کس در انتهای مسیر منتظرت نیست

این دشواری ها در هم ضرب می شوند و توان می گیرند و ناتوانمان می کنند...

بزرگ ترین ریسکمان شده برداشتن یک قدم اشتباه

ریسکی به کوچکی یک سنگ ریزه و به بزرگی دردی که از فرو شدن آن در لای زخم های کهنه ات بوجود می آید...

آخر شب است

فردا امتحان حقوق بین الملل دارم

بجای درس خواندن نشسته ام چرت و پرت می بافم...

ولی خب بگذارید ادامه دهم...

سخت است رقیب عشقی ات شاسی بلند داشته باشد و تو حتی یک موتور گازی هم نداشته باشی

تو را به خدا اگر تو جای عشقت بودی کدام را انتخاب می کردی؟

یک زندگی مرفه و شادی بی درد و رنج را؟ یا یک زندگی تماما بالقوه ؟

بالقوه از این جهت که ختم شدن آن به خوشبختی« امکان استعدادی» دارد ولی خب «واجب الوجود» نیست...

بالقوه از این جهت که نهایت انرژی را هم که بگذاری و معدل لیسانست 20 هم که بشود باز هم لزومی ندارد زندگی خوبی داشته باشی و خوشبخت شوی...

به این می گویند یک زندگی کاملا معلق امپریالیستی...

تنها کاری که می توانم بکنم این است که سرم را تا ته در مواد قانونی فرو برم و مشغول ماده و بند و تبصره ها شوم تا بلکه شاید از تغافل توفیقی حاصل شود

شاید اگر در یک کشور کمونیستی یا لااقل سوسیالیستی بودم این اتفاق نمی افتاد... ولی خب داریم در یک جنگل مدرنیزه بنام ایران با «اقتصاد نیمه دولتی» زندگی می کنیم و حیوانات درشت تر کوچک ترها را می بلعند و «لات حین مناص»...

یک زمانی با این شعر خیلی صفا می کردم:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد *** من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

هم چرخ بر غیر مراد می گردد و هم حالی نمانده که برهمش زنم... گور پدرش! بگذار آنقدر بر غیر مراد بگردد تا جانش در رود...

بچرخ تا بچرخیم...


گران نویس