باز هم خسته تر از هر بار ، با کوهی از بغض قلم دست گرفتم تا بنویسم از دلم
دلم دلش قلم می خواهد و دوست دارد بنویسد از لحظه های تارش...
باز هم سررسیدم به روزهای سرد خزان رسید و باز صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پا...
باز سرمای بی برف و باران ؛
باز انجماد قلب ؛
باز ذوب اشک ؛
باز تبخیر جان ؛
و باز تصعید روح...
باز سینوس زاویه ی خنده هایمان روی 270 درجه ماند و باز خنده بر ما حرام شد...
باز هیدروژن و اکسیژن هوس واکنش روی چشم ما کردند...
باز دعای باران،
باز باران اسیدی؛
و باز تکه تکه شدن یک قلب پاره پاره...
باز با نارفیقان حل شدیم و بازی خوردیم و باز محلولمان بازی شد و تلخ تر از زهر...
هرچه داشتیم و نداشتیم درون تابع زندگی گذاشتیم ؛ لیک هیچ خروجی نداد
حتی یکبار هم شیب مان صفر نشد تا اندک امانی دهد برای سر بالا کردن و برداشتن قدمی لا اقل رو به صفر...
تابع مان نزولی بود ، نزولی اکید با شیب تند مستقیم رو به فلاکت و بدبختی...
بشکند قلم آنکه چنین نمودار نحسی بر جبینمان زد...
بی امان و ناجوانمردانه در کنج رینگ روزگار ناک اوت شدیم...
تا جایی که میخوردیم خوردیم و بلکه بیشتر...
گله ای هم نیست و هرچه بود غلطش از خودمان بود
آری تکرار می کنم هرچه بود غلطش از خودمان بود...
بدبخت نه ؛ لیک بدباختیم... 


گران نویس
خزان 95