مطلبی برای این موضوع نوشته نشده است
چند وقتی است
زیاد دل تنگ می شوم
دل تنگ کی؟نمی دانم
زیاد عاشق می شوم
عاشق کی؟ نمی دانم
زیاد دلم می گیرد
چرا؟ نمی دانم
زیاد متنفر می شوم
از کی؟ باز هم نمی دانم
به خدا نمی دانم ،این نمی دانم ها مغزم را به درد می آورد، این مغز اگر قدرت کشف این نمی دانم ها را ندارد پس به چه دردی می خورد؟
از عقل و بی عقلی که بگذریم به احساس می رسیم که کوچه احساسمان هم به بن بست تنهایی منتهی می شودو کلام شروع نشده مهر پایان می خورد...
نوزاد عقل و احساسمان را قبل از تولد کشتند و نه شوری در سرمان گذاشتند، نه شعوری
حقارت قلممان را به کرامت خودتان ببخشید
واما بگویم ازخانه ی پر دوست که سهراب سراغش را می گرفت و مشیری نشانی اش را می داد...
دوستانمان صبحمان را با مشتی اراجیف شب کردند و شبمان را با سلسله ای از یاوه صبح، خیرشان چرند بودو عبث ؛و شرشان خنجری که پشتمان را درید و پایی که زیر پایمان را کشید...
نه ما را به جایی رساندند نه گذاشتند به جایی برسیم...
در گوشمان گفتند الرفیق ثم الطریق، عمل کردیم لیک نتیجه گرفتیم الوحید ماشی الطریق ،تناقض صدر و ذیل ماده را کشف کردیم ولی نتوانستیم توجیه کنیم پس نمره استاد را از کف دادیم و خاسرالدنیا شدیم
فراموش کردیم که لای نافیه صدارت طلب است وباید اول کلام ،قبل از مبتدا گفته شود نه بعد از خبر که کار از کار گذشته،سر یک نه نگفتن دودمانمان دود شد و عمرمان عود...
وقتی بی توجه باشیم همین می شود ،الهدایه فی النحو خواندیم و عمل نکردیم و هدایت نشدیم
به پشت سر نگاه می کنم
از خرابه هایی که به جا گذاشتم وحشت دارم ؛
پیش رو زمین های ناساخته ؛
پشت سر مشتی خرابه ؛
کار من ترمیم و جبران خرابه هاست و ساخت ناساخته ها ؛
کار دشواری است با مضارع هم ماضی را بسازی ، هم مستقبل و هم حتی خود مضارع ؛ ولی برای من ناشدنی ناشدنی است...

اشعار و عبارات بس ثقیل اند و پربها ، بهره ببرید که ان الانسان لفی خسر
کمال اشعار و جمال نقش خطوط ، در طبق پر گل اخلاص ، دو دسته معظمَانه تقدیمتان

گران نویس
خزان 1395