۲ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فصل عاشقی...


اولین بار که چشمانم چشمانت را بی حجاب دید
اولین بار که با آن لباس بلندت از مقابلم گذشتی
اولین بار که عطر شال مشکی ات در مشامم پیچید
اولین بار که صدای کفش هایت به گوشم رسید
اولین بار که برگشتی و تصویر صورتت در خاطرم ماند
اولین باری که تو را دیدم ، همان هنگام که تو خیره به قاب روی دیوار بودی و من خیره به قاب چشمان تو ، درست همان لحظه احساس کردم که من هم استعداد عاشق شدن دارم؛
من هم قلب دارم؛ و من هم زنده ام
افزودن خطو چنین بود که اولین دیدار با تو پایانی شد بر عصر یخبندان قلب یخ زده ام
و چنین بود که عاشقانه هایم موضوع ، احساسم تجلی و قلبم محمول یافت
و چنین بود که فصل جدیدی به دفتر زندگانی ام اضافه شد ؛ فصل عاشقی...
و زودتر از آنچه گمان می رفت پایان یافت
به پایان آمد اما دفتر همچنان باز است و من مانده ام و من و من و ...


گران نویس

  • نظرات [ ۳ ]
    • گران نویس

    بچرخ تا بچرخیم

    پیمودن مسیری پر از سنگ های تیز و ریز و درشت ، آن هم بدون کفش بس دشوار است...

    و دشوارتر می شود وقتی که هیچ کس به بدرقه ات نیاید

    و باز دشوارتر می شود آن هنگام که بدانی هیچ کس در انتهای مسیر منتظرت نیست

    این دشواری ها در هم ضرب می شوند و توان می گیرند و ناتوانمان می کنند...

    بزرگ ترین ریسکمان شده برداشتن یک قدم اشتباه

    ریسکی به کوچکی یک سنگ ریزه و به بزرگی دردی که از فرو شدن آن در لای زخم های کهنه ات بوجود می آید...

    آخر شب است

    فردا امتحان حقوق بین الملل دارم

    بجای درس خواندن نشسته ام چرت و پرت می بافم...

    ولی خب بگذارید ادامه دهم...

    سخت است رقیب عشقی ات شاسی بلند داشته باشد و تو حتی یک موتور گازی هم نداشته باشی

    تو را به خدا اگر تو جای عشقت بودی کدام را انتخاب می کردی؟

    یک زندگی مرفه و شادی بی درد و رنج را؟ یا یک زندگی تماما بالقوه ؟

    بالقوه از این جهت که ختم شدن آن به خوشبختی« امکان استعدادی» دارد ولی خب «واجب الوجود» نیست...

    بالقوه از این جهت که نهایت انرژی را هم که بگذاری و معدل لیسانست 20 هم که بشود باز هم لزومی ندارد زندگی خوبی داشته باشی و خوشبخت شوی...

    به این می گویند یک زندگی کاملا معلق امپریالیستی...

    تنها کاری که می توانم بکنم این است که سرم را تا ته در مواد قانونی فرو برم و مشغول ماده و بند و تبصره ها شوم تا بلکه شاید از تغافل توفیقی حاصل شود

    شاید اگر در یک کشور کمونیستی یا لااقل سوسیالیستی بودم این اتفاق نمی افتاد... ولی خب داریم در یک جنگل مدرنیزه بنام ایران با «اقتصاد نیمه دولتی» زندگی می کنیم و حیوانات درشت تر کوچک ترها را می بلعند و «لات حین مناص»...

    یک زمانی با این شعر خیلی صفا می کردم:

    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد *** من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

    هم چرخ بر غیر مراد می گردد و هم حالی نمانده که برهمش زنم... گور پدرش! بگذار آنقدر بر غیر مراد بگردد تا جانش در رود...

    بچرخ تا بچرخیم...


    گران نویس


  • نظرات [ ۴ ]
    • گران نویس
    چند وقتی است
    زیاد دل تنگ می شوم
    دل تنگ کی؟نمی دانم
    زیاد عاشق می شوم
    عاشق کی؟ نمی دانم
    زیاد دلم می گیرد
    چرا؟ نمی دانم
    زیاد متنفر می شوم
    از کی؟ باز هم نمی دانم
    به خدا نمی دانم ،این نمی دانم ها مغزم را به درد می آورد، این مغز اگر قدرت کشف این نمی دانم ها را ندارد پس به چه دردی می خورد؟
    از عقل و بی عقلی که بگذریم به احساس می رسیم که کوچه احساسمان هم به بن بست تنهایی منتهی می شودو کلام شروع نشده مهر پایان می خورد...
    نوزاد عقل و احساسمان را قبل از تولد کشتند و نه شوری در سرمان گذاشتند، نه شعوری
    حقارت قلممان را به کرامت خودتان ببخشید
    واما بگویم ازخانه ی پر دوست که سهراب سراغش را می گرفت و مشیری نشانی اش را می داد...
    دوستانمان صبحمان را با مشتی اراجیف شب کردند و شبمان را با سلسله ای از یاوه صبح، خیرشان چرند بودو عبث ؛و شرشان خنجری که پشتمان را درید و پایی که زیر پایمان را کشید...
    نه ما را به جایی رساندند نه گذاشتند به جایی برسیم...
    در گوشمان گفتند الرفیق ثم الطریق، عمل کردیم لیک نتیجه گرفتیم الوحید ماشی الطریق ،تناقض صدر و ذیل ماده را کشف کردیم ولی نتوانستیم توجیه کنیم پس نمره استاد را از کف دادیم و خاسرالدنیا شدیم
    فراموش کردیم که لای نافیه صدارت طلب است وباید اول کلام ،قبل از مبتدا گفته شود نه بعد از خبر که کار از کار گذشته،سر یک نه نگفتن دودمانمان دود شد و عمرمان عود...
    وقتی بی توجه باشیم همین می شود ،الهدایه فی النحو خواندیم و عمل نکردیم و هدایت نشدیم
    به پشت سر نگاه می کنم
    از خرابه هایی که به جا گذاشتم وحشت دارم ؛
    پیش رو زمین های ناساخته ؛
    پشت سر مشتی خرابه ؛
    کار من ترمیم و جبران خرابه هاست و ساخت ناساخته ها ؛
    کار دشواری است با مضارع هم ماضی را بسازی ، هم مستقبل و هم حتی خود مضارع ؛ ولی برای من ناشدنی ناشدنی است...

    اشعار و عبارات بس ثقیل اند و پربها ، بهره ببرید که ان الانسان لفی خسر
    کمال اشعار و جمال نقش خطوط ، در طبق پر گل اخلاص ، دو دسته معظمَانه تقدیمتان

    گران نویس
    خزان 1395