۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

شیر ، سگ ، خر



سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و عبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.


  • نظرات [ ۳ ]
    • گران نویس

    درد دل منطقی



    چند خطی منطق خواندیم و همان چند خط را به زندگی مان تسری دادیم و نتایجی بس عمیق دریافتیم و دانستیم سواد در زندگی به چه دردی می خورد!

    فی المثل اطرافیان را من باب استمداد از ایشان در گردنه های پر زاویه جاده زندگانی به روش منطقی ثنایی یعنی از راه اثبات و نفی تقسیم کردیم و علی الوصف دوستانمان دو دسته شدند :

    دسته اول حال استماع درد دل هایمان را ندارند و دسته دوم با دقت تام و تمامی به درد دل هایمان گوش می دهند و این ها خود دو قسم اند :

    قسم اول بس عجول و کم طاقت اند ، تا درد دل هایمان را گوش می دهند و از ضعف هایمان آگاه می شوند ،  بدون هیچ نقشه ی قبلی و هیچ اندیشه و درنگی فی الفور آن ها را چماغی می کنند بر سرمان و البته خنجری در پشتمان ، و طولی نمی کشد که آن را نزد همگان فاش می کنند و کمر می بندند به کشیدن زیر پایمان برای زمین زدنمان به طریق ممکنی . من این دسته را احمق های نامرد نامگذاری کردم . بدانید که دوستی با احمق خود نشانه حماقت است پس تا می توانید از این احمق های نامرد گریزان باشید .

    قسم دوم بس صبور و شکیبا هستند ، مدت ها سنگ صبورمان می شوند ، اعتمادمان را جلب می کنند تا خصوصی ترین رازها و درد دل هایمان را برایشان بگوییم ، خوب و با دقت به حرف هایمان گوش می دهند ، روی آن تمرکز و فکر می کنند ، نقاط ضعفمان را کشف می کنند ، آن ها را نزد خود محفوظ می دارند و منتظر لحظه ی مناسب می شوند ، تا اگر فردا از ما پایین تر ماندند ، آنقدر آبرویمان را ببرند و بی آبروی عالممان کنند تا ما را هم سطح خودشان کنند . من این دسته را روباه های تیزهوش نامگذاری کردم . اگر از از روباه توقع وفا و رقابت دارید به سلامت عقلی تان شک کنید !!

    و اما سوالی برایم پیش آمده ، آخر چرا باید این چنین خود به دست خود ، خود را مفتضح کنیم؟؟

    چرا بهترین دوستانمان را ، خود به دست خود ، به بدترین دشمنانمان تبدیل می کنیم؟؟؟

    چرا خود به دست خود ، آبروی خود را می بریم؟؟؟

    برای اینکه در تست های روانشناسی بگویند درون گرا نیستیم سفره دلمان را  نزد هر ناکسی باز می کنیم

    گور پدر تست روانشناسی و روانپزشکی ؛ بگذار هر که هرچه می خواهد بگوید ، یادم هست حکیمی را که گفته بود متاع خود را باز مکن مگر نزد طالبش .

    ای حکیم کاش از حال ما آگاه بودی ، طالبان احوال دل آشوب ما بسیارند اما اگر عامل به حرف تو باشیم و سفره دل نزد طالبش باز کنیم رسوای عالم می شویم . پس همان به ، که زبان به کام گیریم و شرح پریشانی مان را مکتوم نگاه داریم و خود را بی اعتبار نکنیم و بگذاریم دیگران فکر کنند پیروز میدانیم.

    عجبا باز هم مثل همیشه بحث را منطقی شروع کردیم ، لیک آخر کار باز این احساس لعنتی بر منطقمان غالب شد و بحث را به کجاها که نکشاند .

    این نیز بگذرد

    درس امروز تمام است

    آزادید...


    گران نویس
    خرداد 95

  • نظرات [ ۳ ]
    • گران نویس

    بی تو هر روز پاییز است



    یادش بخیر

    چه روزهایی داشتیم

    یادت می آید اواسط ابان را؟

    فقط من و تو بودیم و یک جاده پر از برگ های خشک خزانی

    شانه به شانه ی هم، همراه با نسیم سردی که از کنارمان عبور می کرد اهسته قدم می زدیم

    انگشتانم لابلای انگشتان سرد و نحیفت پیچیده بود

    گونه هایت از سرما گل انداخته بود

    دستانم را «ها» می کردم و روی گونه هایت می گذاشتم و این انرژی از دست رفته را با زل زدن در چشمانت باز می یافتم

    انبوه شاخه های بی بار بود و یک جاده ی بی انتها و من و تو

    شانه من تکیه گاه سرتو

    سر تو تکیه گاه سر من

    و دستی که روی شانه ات تو را به من می فشرد

    و نفس هایم لای تار و پود شالی که برایم بافته بودی

    لابلای صدای نسیم سوزناک پاییزی هم صدای ضربان قلبت گم نشد

    هنوز می توانم حسش کنم

    هر روز روی تنه بریده ی سرو کنار همان جاده می نشینم و خاطراتت را با سیگار آتش می زنم

    و تو را در میان دود سفید سیگار و بخار نفس های سردم می بینم که از من دورتر می شوی

    آری...

    بی تو هر روز پاییز است...


    خزان95

  • نظرات [ ۰ ]
    • گران نویس

    خانه دوست کجاست؟



    من دلم می‌خواهد
    خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
    کنج هر دیوارش
    دوست‌هایم بنشینند آرام
    گل بگو گل بشنو … ؛
    هر کسی می‌خواهد
    وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
    یک سبد بوی گل سرخ
    به من هدیه کند .
    شرط وارد گشتن :
    شست و شوی دل‌هاست
    شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
    بر درش برگ گلی می‌کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می‌نویسم :
    ای یار
    خانه‌ی ما اینجاست
    تا که سهراب نپرسد دیگر :
    "
    خانه دوست کجاست


    مشیری


  • نظرات [ ۱ ]
    • گران نویس

    درخت کوهی...



    من یک درخت کوهی ام

    همانم که عمری از باد و باران و بوران سیلی طبیعت خوردم ، شن های صحرا صورتم را خراشیدند و خورشید هم بی رحمانه برگ هایم را سوزاند ؛ نه لطافتی برایم مانده است نه زیبایی،من یک درخت پرزخم بی مرهم ام ...

    من همانم که بی آب و غذا صخره ها را شکافتم و از دل سنگ ها سر برون آوردم ، من بید نیستم که به ساز هر نسیمی برقصم ، ریشه ام در دل کوه است و تند باد که هیچ ، سخت ترین طوفان ها هم نمی تواند تکانم دهد ، من همانم که شکستن شاخه هایش دل شیر می خواهد

    آی مردم من اینجا هستم ، روی قله ، زیر آفتاب ، اما ، یک تنه روی پای خویش...

    خانه ام کوهستان است نه گلستان ، محصولم کمان آرش است نه درب و دیوار ، آزاده منم نه سرو و چنار ، آزاده منم که چنگال تیز صحرا و نگاه سوزان خورشید را ترجیح دادم به دست نوازش و نگاه مردمی پست و پشت پا زدم به کاشانه و شهر ، و سر به شانه خاک صحرا گذاشتم ...

    آری من یک درخت کوهی ام...


    گران نویس
    فروردین 95

  • نظرات [ ۰ ]
    • گران نویس

    بدبخت نه ، لیک بدباختیم...



    باز هم خسته تر از هر بار ، با کوهی از بغض قلم دست گرفتم تا بنویسم از دلم
    دلم دلش قلم می خواهد و دوست دارد بنویسد از لحظه های تارش...
    باز هم سررسیدم به روزهای سرد خزان رسید و باز صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پا...
    باز سرمای بی برف و باران ؛
    باز انجماد قلب ؛
    باز ذوب اشک ؛
    باز تبخیر جان ؛
    و باز تصعید روح...
    باز سینوس زاویه ی خنده هایمان روی 270 درجه ماند و باز خنده بر ما حرام شد...
    باز هیدروژن و اکسیژن هوس واکنش روی چشم ما کردند...
    باز دعای باران،
    باز باران اسیدی؛
    و باز تکه تکه شدن یک قلب پاره پاره...
    باز با نارفیقان حل شدیم و بازی خوردیم و باز محلولمان بازی شد و تلخ تر از زهر...
    هرچه داشتیم و نداشتیم درون تابع زندگی گذاشتیم ؛ لیک هیچ خروجی نداد
    حتی یکبار هم شیب مان صفر نشد تا اندک امانی دهد برای سر بالا کردن و برداشتن قدمی لا اقل رو به صفر...
    تابع مان نزولی بود ، نزولی اکید با شیب تند مستقیم رو به فلاکت و بدبختی...
    بشکند قلم آنکه چنین نمودار نحسی بر جبینمان زد...
    بی امان و ناجوانمردانه در کنج رینگ روزگار ناک اوت شدیم...
    تا جایی که میخوردیم خوردیم و بلکه بیشتر...
    گله ای هم نیست و هرچه بود غلطش از خودمان بود
    آری تکرار می کنم هرچه بود غلطش از خودمان بود...
    بدبخت نه ؛ لیک بدباختیم... 


    گران نویس
    خزان 95

  • نظرات [ ۱ ]
    • گران نویس

    روز سوم...!



    خدایا تو را به خدا می بینی؟؟ دیگر قلم هم یارای یاری ام را ندارد و او هم مرا تنها گذاشته...

    ساعت، نیم ساعتی است روی دو و نیم بامداد مانده است و در جا می زند..

    عقربه ها هم دیگر رمقی ندارند و سعی دارند آهسته تر تیک تاک کنند تا این سکوت بر هم نخورد

    دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم

    لیک خبری نیست و این بی خبری بد آزارم می دهد

    خودکارها ، کتابها ، دفترها همگی ساکت و بی حرکت سر جایشان آرام گرفته اند .

    چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید...

    کم کم دارد مثل مغز من سرد و منجمد می شود.

    از لای شیارهای پنجره اهسته سوزی می آید ، اما پرده را تکان نمی دهد ...

    او هم مراقب آرامش من است

    قلم محکم در بین انگشتانم قفل شده و نوک خودکار روی صفحه کاغذ نشسته و نقطه ای کشیده ،

    نمی دانم این ، نقطه ی شروع است یا پایان؟

    نمی دانم از که ، چه و برای که بنویسم؟

    نه موضوعی هست برای نوشتن و نه مخاطبی

    عجب بد دردی است بی دردی

    می گویند وجود دارم... نمی دانم پس چرا احساس عدم می کنم؟؟

    دلم اشک می خواهد ولی خب دلیلی ندارم برایش؟

    گاهی من می خواهم ولی دنیا نمی خواهد و گاهی دنیا می خواهد و من نمی خواهم...

    چرا می گویند دنیا دو روز است؟؟؟

    چرا سه روز نیست؟؟؟

    چرا روزی نیست که هم من بخواهم هم دنیا بخواهد...

    چند ماهی است که صفحه سیاه می کنم و جوهر خودکار اسراف ؛ تلاش بیهوده می کنم و زحمت «لا ینفع»

    احساس می کنم در این چند ماه به اندازه تمام عمرم دست به قلم شده ام و نوشته ام ، اما خود واقفم که ماحصلش مثل عمرم هیچ و پوچ است و از همان ابتداء ، در آخر خط ، شکست به انتظارم نشسته است...

    اما خب دلم گرم است و بی وقفه خود را ندا میزنم که من مامور به انجامم نه نتیجه...

    درست است که دنیا را به جنگل مبدل کرده اند لکن هنوز آن قوانین لایتغیر پا بر جاست

    و هنوز معتقدم که در این آشفته بازار لیس للانسان الا ما سعی...


    *گران نویس*
    حــرم مطهر ، سـالن مطالعه
     02:31 بامداد ؛ 18 دی ماه 1395

  • نظرات [ ۲ ]
    • گران نویس

    *دوربین مخفی دولتی



    در کلاس ادبیات شعر را حفظ کردیم ولی نفهمیدیم شاعر چه مرگش بوده است؟

    در کلاس دینی نمره 20 از معلم گرفتیم و اصول و فروع دین را خوب خوب شناختیم ولی خدا را نه

    در کلاس شیمی ، نتیجه آزمایشات دیگران را خواندیم ولی خودمان آزمایشی نکردیم و آخرش هم نفهمیدیم تامسون با پرتقال چه فرقی داشت؟

    در فیزیک فرمول را حفظ کردیم و جایش عدد گذاشتیم و نمره استاد را گرفتیم ولی نفهمیدم فرمول از کجا آمد و به چه دردمان خورد؟

    ریاضی را هم آموختیم تا بتوانیم به سوالات فیزیک پاسخ دهیم ، خلاصه اینکه دیکته وار حفظ کردیم و نوشتیم و گرفتیم نمره 20 را ، لیک نه قطره ای به دریای خشکیده شعورمان اضافه شد و نه گره ای باز شد از کلاف کور کار و زندگی مان

    گفتند دودوتا چهارتا،بی آنکه بگویند دوتای چه و چهارتای چه؟؟ فقط گفتند هر وقت گفتند شما هم بگویید ؛ ما هم گفتیم چشم و هروقت گفتند گفتیم هرآنچه را که باید می گفتیم ، گفتمان در گو شد و گویمان در گفت!! و اندر خم گوی یک گفت ، هیچ نگفتیم و او هرچه خواست گفت...

    نه از حسابشان چیزی فهمیدیم نه از کتابشان

    این نیز بگذرد...

    7 سال قبل از دانشگاه زبان خواندیم و در دانشگاه هم ترمکی چند زبان آموختیم لیک هنوز یک سلام فرنگی را نمی توانیم به درستی ادا کنیم حال آنکه مردمان دیگر دیار در همین مدت چند زبان را مسلط می شوند...

    از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر نیست و نمی شود از این فقره گذشت و مغمضانه سر در بر تجاهل فرو کرد

    مخم سوت می کشد از این همه هدفمندی،وقتی دولت مردان به جای سیاست گذاری با لودر جاده صاف کنند ازاین بهترنمیشود

    برادران مسئول و دولتی های عزیز ، شما را به جان مادرتان قسم روشن و شفاف بگویید دوربین مخفی است و  یک ملت را سرکار گذاشته اید؟یا نه؟ شاید خودتان هم همراه یک ملت سرکار رفته اید؟؟


    گران نویس
    بهار 95
  • نظرات [ ۲ ]
    • گران نویس
    چند وقتی است
    زیاد دل تنگ می شوم
    دل تنگ کی؟نمی دانم
    زیاد عاشق می شوم
    عاشق کی؟ نمی دانم
    زیاد دلم می گیرد
    چرا؟ نمی دانم
    زیاد متنفر می شوم
    از کی؟ باز هم نمی دانم
    به خدا نمی دانم ،این نمی دانم ها مغزم را به درد می آورد، این مغز اگر قدرت کشف این نمی دانم ها را ندارد پس به چه دردی می خورد؟
    از عقل و بی عقلی که بگذریم به احساس می رسیم که کوچه احساسمان هم به بن بست تنهایی منتهی می شودو کلام شروع نشده مهر پایان می خورد...
    نوزاد عقل و احساسمان را قبل از تولد کشتند و نه شوری در سرمان گذاشتند، نه شعوری
    حقارت قلممان را به کرامت خودتان ببخشید
    واما بگویم ازخانه ی پر دوست که سهراب سراغش را می گرفت و مشیری نشانی اش را می داد...
    دوستانمان صبحمان را با مشتی اراجیف شب کردند و شبمان را با سلسله ای از یاوه صبح، خیرشان چرند بودو عبث ؛و شرشان خنجری که پشتمان را درید و پایی که زیر پایمان را کشید...
    نه ما را به جایی رساندند نه گذاشتند به جایی برسیم...
    در گوشمان گفتند الرفیق ثم الطریق، عمل کردیم لیک نتیجه گرفتیم الوحید ماشی الطریق ،تناقض صدر و ذیل ماده را کشف کردیم ولی نتوانستیم توجیه کنیم پس نمره استاد را از کف دادیم و خاسرالدنیا شدیم
    فراموش کردیم که لای نافیه صدارت طلب است وباید اول کلام ،قبل از مبتدا گفته شود نه بعد از خبر که کار از کار گذشته،سر یک نه نگفتن دودمانمان دود شد و عمرمان عود...
    وقتی بی توجه باشیم همین می شود ،الهدایه فی النحو خواندیم و عمل نکردیم و هدایت نشدیم
    به پشت سر نگاه می کنم
    از خرابه هایی که به جا گذاشتم وحشت دارم ؛
    پیش رو زمین های ناساخته ؛
    پشت سر مشتی خرابه ؛
    کار من ترمیم و جبران خرابه هاست و ساخت ناساخته ها ؛
    کار دشواری است با مضارع هم ماضی را بسازی ، هم مستقبل و هم حتی خود مضارع ؛ ولی برای من ناشدنی ناشدنی است...

    اشعار و عبارات بس ثقیل اند و پربها ، بهره ببرید که ان الانسان لفی خسر
    کمال اشعار و جمال نقش خطوط ، در طبق پر گل اخلاص ، دو دسته معظمَانه تقدیمتان

    گران نویس
    خزان 1395